|
"مدیریت این مکان موقتا در دسترس نمی باشد "
... بنده ی تنهاییم تا زنده ام گوشه ای دور از همه جوینده ام می کشد جان را هوای روی یار از چه با غیر آورم سر روزگار ؟ من ندارم یار زین دونان کسی سالها سر برده ام تنها بسی من یکی خونین دلم ، شوریده حال که شد آخر عشق جانم را وبال سخت دارم عزلت و اندوه "دوست" گر چه دانم دشمن سخت من اوست من چنان گمنامم و تنهاستم گوییا یکباره ناپیداستم کس نخوانده ست ایچ آثار مرا نه شنیده ست ایچ گفتار مرا اولین بار است اینک ، کانجمن شمّه ای می خواند از اندوه من : شرح "عشق" و شرح "ناکامی" و "درد" قصه ی رنگ پریده ، خون سرد . من از این دونان شهرستان ، نیم . خاطر پر درد کوهستانیم کز بدی بخت ، در شهر شما روزگاری رفت و هستم مبتلا ! هر سری با عالم خاصی خوش است ! هر کرا یک چیز خوب و دلکش است زندگی در شهر فرساید مرا صحبت شهری بیازارد مرا ! خوب دیدم شهر و کار اهل شهر گفته ها و روزگار اهل شهر صحبت شهری پر از عیب و ضر است پر ز تقلید و پر از کید و شر است شهر باشد منبع بس مفسده بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده ! تا که این وضع است در پایندگی نیست هرگز شهر جای زندگی ... زین تمدن خلق در هم اوفتاد آفرین بر وحشت اعصار باد ! شهر درد و محنتم افزون نمود این هم از "عشق" است ، ای کاش او نبود ! من هراسانم بسی از کار "عشق" هر چه دیدم ، دیدم از کردار "عشق" .
نیما یوشیج - قصه ی رنگ پریده - 1299 شمسی |